تبليغاتX
قول می دهم که آسمان شوم
یکشنبه ششم دی 1388
-روز واقعه-
«مسیحیان پیغمبر خود را نکشتند

چگونه است که مسلمانان امام خود را می کشند ؟»

+ نوشته شده در 2:41 PM توسط شب تاب.
پنجشنبه سوم دی 1388
آرزوهای اشتباهی
سال ها بود که چیزی داشتم برای خواستن

کسی بود که نباشد و دلم بخواهد باشد

بعد تو همه آرزویم را برآورده کردی  - آرزویی که در همان کس خلاصه شده بود-

و بعدتر من فهمیدم که شب ها چشمان پر از اشکم را بسته ام و اشتباهی آرزو کرده ام

دیگر  کسی نیست که بودنش را بخواهم -غیر از خودت-

می بینی؟  انگار به آرامش رسیده ام ...

اما ای کاش هیچ وقت اشتباهی آرزو نمی کردم!

+ نوشته شده در 0:8 AM توسط شب تاب.
شنبه بیست و هشتم آذر 1388
از مزایای تجرد
هر سال این موقع که می شود دلم می خواهد فارغ از تمام روشن فکر بازی ها چند روزی بشوم یک آدم سنتی و لباس سیاه بپوشم، امسال هم کسی نیست که به خاطر این کارم غر غر کند و یکی از مزایای تجرد همین است که هر چه دلت بخواهد می کنی و هر چه نخواهد نمی کنی بی این که مجبور باشی به کسی حتی توضیح بدهی!

و دوباره یاد گذشته ها منجر می شود که برای هزارمین بار بگویم:   شکر

پ.ن : قاطی این همه مشغولیات از نوع پایان نامه «کافه پیانو» می خوانم و هنوز نظر خاصی در موردش ندارم:

«چقدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد که سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا خودش یک وقت ببازد»

+ نوشته شده در 0:38 AM توسط شب تاب.
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
اگرها
« تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

 اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات ورای مصلحت‌انديش بروی»

-شاملو-

پ.ن۱:خطر کرده ام در نامطمئن ...

 پ.ن۲: تصور آخر شدن برای کسی که همیشه اول بوده است سخت است، خیلی سخت!

+ نوشته شده در 1:25 AM توسط شب تاب.
دوشنبه شانزدهم آذر 1388
تسلیم
ببین دست هایم را برده ام بالا ، هر چه تو بخواهی

«اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم»

+ نوشته شده در 5:57 PM توسط شب تاب.
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
من این روزها
خیلی هیجان انگیزه که آدمی که همیشه تا لنگه ظهر خوابه ، حالا ۹ صبح نشده بیش تر از سه ساعت باشه که مشغول به کار شده .. این روزها فرصت سرک کشیدن به گذشته رو کم تر پیدا می کنم، گاهی تو ثانیه های یه کش اومدن واسه خستگی در کردن یا اون لحظه های کوچولو از وقتی چشمامو می بندم تا وقتی خوابم ببره و این میشه که قطره اشک نچکیده گوشه ی چشمم یخ می زنه ..
+ نوشته شده در 8:59 AM توسط شب تاب.
شنبه هفتم آذر 1388
تیر و کمان
امروز رفتم تیراندازی با کمان توی یه باغ، اونم زیر بارروون ، با این که خیلی خیلی زورم نمی رسید اصلن کمانو دست بگیرم ، خیلی خوش گذشت. بگذریم که الان دستام جفتشون بی حس شدن (چقد ورزشکارم من واقعا) ، فقط امیدوارم سرما نخورده باشم، اینم یه عکس از اون باغ پاییزی بارون خورده :

+ نوشته شده در 2:49 PM توسط شب تاب.
جمعه ششم آذر 1388
انیشتین
نتیجه ی تست شخصیت  من

 
 
 شبیه انیشتین هم بودیم و خبر نداشتیم
+ نوشته شده در 11:42 PM توسط شب تاب.