چگونه است که مسلمانان امام خود را می کشند ؟»
کسی بود که نباشد و دلم بخواهد باشد
بعد تو همه آرزویم را برآورده کردی - آرزویی که در همان کس خلاصه شده بود-
و بعدتر من فهمیدم که شب ها چشمان پر از اشکم را بسته ام و اشتباهی آرزو کرده ام
دیگر کسی نیست که بودنش را بخواهم -غیر از خودت-
می بینی؟ انگار به آرامش رسیده ام ...
اما ای کاش هیچ وقت اشتباهی آرزو نمی کردم!
و دوباره یاد گذشته ها منجر می شود که برای هزارمین بار بگویم: شکر
پ.ن : قاطی این همه مشغولیات از نوع پایان نامه «کافه پیانو» می خوانم و هنوز نظر خاصی در موردش ندارم:
«چقدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد که سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا خودش یک وقت ببازد»
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيات ورای مصلحتانديش بروی»
-شاملو-
پ.ن۱:خطر کرده ام در نامطمئن ...
پ.ن۲: تصور آخر شدن برای کسی که همیشه اول بوده است سخت است، خیلی سخت!
«اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم»
